تبليغاتX
I protest ...so I am - رنگهای رفته ی دنیا
امروز خیلی زیبا بود ...بلاخره اولین بارون پاییزی بارید درست وقتی که در خیابانن ولیعصر بودم و شجریان رسیده بود به (مرد را دردی اگر باشد خوش است...درد بی دردی علاجش آتش است) که اولین قطره ی بارون چکید رو صورتم...کلی ذوق کردم اگه میشد دوست داشتم کل مسیرو تا دانشگاه بدوم ...و بلند بلند اواز بخونم...(که خوب نمیشد)!هوا بی نهایت لطیف و زیبا بود اینجا کمتر پیش میاد که بتونی این همه لطافت و زیبایی رو ببینی ...هوا معمولا گرفته و غبار آلود و سنگینه...ولی امروز بی نظیر بود...هوای لطیف...نم نم بارون ....رقص برگهای پاییزی...انگار خدا همه ی زیباییهای طبیعتشو یه جا رو کرده بود تا به این مردم خسته ..و.گرفته...یک لبخند هدیه کنه....اما هیچ کس لبخند نمیزد همه صورتهاشون رو جمع کرده بودن و با عجله راه میرفتند...از اینکه خیس بشن میترسیدن و از اینکه یه وقت دیر برسن..به کجا...نمیدونم...نمیدونن شاید!!ما آدما گاهی اصلا به مقصد فکر نمیکنیم ..فقط به رفتن فکر میکنیم..اینقدر غرق در رفتن میشیم.که همدیگر روهم فراموش میکنیم...گاهی وقتا دلم واسه خودمون میسوزه...آخه یه لبخند رو هم از هم دریغ میکنیم...

پ.ن:

فرصتی نمانده است

بیا تا همدیگر را بغل کنیم

فردا یا من تو را میکشم

یا تو چاقو را در آب خواهی شست

همین چند سطر

دنیا به همین چند سطر رسیده است

اصلا این انسان به دنیا نیاید  بهتر است
کوچک بماند بهتر است
این فیلم را به عقب برگردان
آنقدر که پالتوی پوست پشت ویترین پلنگی شود  که میدود در دشتهای دور
به عقب برگرد
بگذار خدا دوباره دستهایش را بشوید
در آینه بنگرد
شاید تصمیم دیگری گرفت...

گروس عبدالملکیان

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 23:28 توسط سرگشته |