تبليغاتX
I protest ...so I am
۱)متابولیک را دیدم...حدودا یک ساعت...۲۱ اپیزود از ۲۱ داستان مختلف...جز نمایشهای تجربی بود که یافتن یک خط روایی و داستانی منسجم در آن چه برای مخاطب خاص و چه عام بسیار سخت و یا غیر ممکن بود.چون صدای بازیگران از قبل ضبط و در هنگام اجراء پخش میشد توانایی چندانی در ازتباط با مخاطب نداشت.اما موزیک و نور متفاوتی داشت که توجهم را جلب کرد.تنها نکته ی مثبتش همین بود . دیگر هیچ...در آخر وقتی از یکی از بازیگران هدف کارگردان(آتیلا پسیانی) را پرسیدم .و اینکه قرار بود چه مفهومی القاء شود گفت(به خدا خودمم نمیدونم!!!)اما همه ی مردم قیافه ی فیلسوفانه و خردمندانه ای به خود گرفته بودند و وانمود میکردند که (عجب کار فوقالعاده ای بود...قرار نبود اصلا مفهومی القا بشه که...اصلا قرار بود هیچی نفهمیم بلی..فقط قرار بود از هر اپیزود یه حس بگیری همین)یاد لباس پادشاه افتادم!!

 بی ربط:رنگین کمون  برگهای افرا تو پاییز بی نظیره.

پ.ن:به شانه ام زدی

تا تنهاییم را تکانده باشی

به چه دل خوش کرده ای

تکاندن برف از شانه ی آدم برفی!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 20:41 توسط سرگشته |

امروز خیلی زیبا بود ...بلاخره اولین بارون پاییزی بارید درست وقتی که در خیابانن ولیعصر بودم و شجریان رسیده بود به (مرد را دردی اگر باشد خوش است...درد بی دردی علاجش آتش است) که اولین قطره ی بارون چکید رو صورتم...کلی ذوق کردم اگه میشد دوست داشتم کل مسیرو تا دانشگاه بدوم ...و بلند بلند اواز بخونم...(که خوب نمیشد)!هوا بی نهایت لطیف و زیبا بود اینجا کمتر پیش میاد که بتونی این همه لطافت و زیبایی رو ببینی ...هوا معمولا گرفته و غبار آلود و سنگینه...ولی امروز بی نظیر بود...هوای لطیف...نم نم بارون ....رقص برگهای پاییزی...انگار خدا همه ی زیباییهای طبیعتشو یه جا رو کرده بود تا به این مردم خسته ..و.گرفته...یک لبخند هدیه کنه....اما هیچ کس لبخند نمیزد همه صورتهاشون رو جمع کرده بودن و با عجله راه میرفتند...از اینکه خیس بشن میترسیدن و از اینکه یه وقت دیر برسن..به کجا...نمیدونم...نمیدونن شاید!!ما آدما گاهی اصلا به مقصد فکر نمیکنیم ..فقط به رفتن فکر میکنیم..اینقدر غرق در رفتن میشیم.که همدیگر روهم فراموش میکنیم...گاهی وقتا دلم واسه خودمون میسوزه...آخه یه لبخند رو هم از هم دریغ میکنیم...

پ.ن:

فرصتی نمانده است

بیا تا همدیگر را بغل کنیم

فردا یا من تو را میکشم

یا تو چاقو را در آب خواهی شست

همین چند سطر

دنیا به همین چند سطر رسیده است

اصلا این انسان به دنیا نیاید  بهتر است
کوچک بماند بهتر است
این فیلم را به عقب برگردان
آنقدر که پالتوی پوست پشت ویترین پلنگی شود  که میدود در دشتهای دور
به عقب برگرد
بگذار خدا دوباره دستهایش را بشوید
در آینه بنگرد
شاید تصمیم دیگری گرفت...

گروس عبدالملکیان

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 23:28 توسط سرگشته |