تبليغاتX
I protest ...so I am
در این تنهایی و خلاء محض...چیزی دارم که در این غیبت لایتناهی حضوری است....گویی دیده میشوم...حس میشوم...بودی در خلوت من حضور دارد..صدایی میشنوم..ایا .امیدی هست؟"اگر یک عمر فلسفیدن و علمیدن و منطقیدن و خیالیدن و لفظیدن..ریشه ی جانت را نخشکانده باشد ..اگر یک ریشه ی زنده در تو باقی مانده باشد...جوانه میزنی...میرویی...میرویی..جوانه میزنی..."چقدر دور و مبهم است این صدا...چقدر دورم از تو......باز طنینی دیگر..."نترس..بنگر!!تماشاگه خویش باش"چه قدر مبهم است این صدا...چه قدر دورم از تو..چقدر..نزدیکی به من...صدا...باز دوباره همان صدا...اهااای میخواهی راز این مسیر را بدانی.!!.."ایمان و دوست داشتن کافی است"این بار نزدیکتر بود...اما باز هم مبهم...چه گفت؟؟؟؟؟دوست داشتن!!واای که چه قدر دل من میتواند دوست بدارد...باورکردنی نیست..گاه خودم میبینم و میابم و باور نمیتوانم کرد...یک مشت خونین و در آن به اندازه ی تمام گنجینه های دو عالم جواهر..در زیر باران رحمتت ایستاده ام..چه قدر شدید است..نمیتوانم نفس براورم...چه میخواهم..نمیدانم...تو بگو...کاش همان اندک اختیار را هم به جبرگرایان میدادی...انگاه اسوده از شر خود میزیستم...نمیدانم...تنها نعمتی که برای خود در این مسیری که عمر نام دارد آرزو میکنم...تصادف با یکی دو روح خارق العاده یکی دو دل بزرگ و یکی دو فهم عظیم ..خوب و زیباست..چرا نمیگویم بیشتر...بیشتر نیست...یکی بیشترین عدد ممکن است..دو را برای وزن کلام آوردم...ونیست...راستی این بنده ی عصیانگر لجوجت..که هیچگاه نفهمیدم چرا اینقدر دوستش داری امروز 22 ساله شد..چه قدر مانده!

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 8:28 توسط سرگشته |

با همه لحن خوش آوایی ام
در به در کوچه تنهایی ام

ای دو سه تا کوچه زما دورتر
نغمه تو از همه پرشورتر

کاش که این فاصله را کم کنی               
محنت این قافله را کم کنی

کاش که همسایه ما می شدی
مایه آسایه ما می شدی

هر که به دیدار تو نائل شود
یک شبه حلال مسائل شود

دوش مرا حال خوشی دست داد
سینه مارا عطشی دست داد

نام تو بردم لبم آتش گرفت
شعله به دامان سیاوش گرفت

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 23:48 توسط سرگشته |

سلام...

حال همه ما خوب است..ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور که مردم به ان شادمانی بی سبب میگویند...با این همه عمری اگر باقی بود....طوری از کنار زندگی میگذرم که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و نه این دل ناماندگار بی درمان...تا یادم نرفته است بنویسم..همیشه حیاط اینجا پر از هوای تازه ی باز نیامدن است ..اما..تو..لا اقل حتی گاهی هراز گاهی بیبین انعکاس تبسم رویا شبیه شمایل شقایق نیست!راستی...خبرت بدهم..خواب دیدم خانه ای خریده ام بی پرده...بی در بی پنجره..بی دیوار...هی بخند...هی بخند!بی پرده بگویمت.چیزی نمانده است...من..

دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سپید از فراز کوچه مان میگذرد!

یادت میاید رفته بودی خبر از ارامش اسمان بیاوری؟

..نه..نامه ام باید کوتاه باشد..ساده باشد.بی حرفی از ابهام و آینه

از نو برایت مینویسم...حال همه ی ما خوب است...اما...

تو باور مکن...

 

*سید علی صالحی

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 9:2 توسط سرگشته |

                                                             

  ...خداوند پرواز را افرید

انسان...قفس را

 

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 13:28 توسط سرگشته |

مولای یا مولای انت الهادی و انا الضال و هل یرحم الضال الا الهادی

 

--سلام خانوم...یه لحظه تشریف بیارین..خواهش میکنم...فقط یه لحظه...باور کنین من نه مزاحمم نه میخوام باهاتون دوست شم..قسم میخورم...فقط یه لحظه.

--بله

--خواهش میکنم برای من دعاکنین....قدر خودتون رو خیلی بدونین

--؟؟؟

---عجب انرژیی دارین هاله ی انرژیتون رو از 10 متر دورتر دیدم.من این قابلیت رو دارم هاله ی بدن ادمها رو میبینم...مال شما فوق العاده قوی بود...از خدا چی خواستین که همچین چیزی بهتون داده!!

__من متوجه منظورتون  نمیشم..دعاهامم معمولا براورده نمیشن...

---صبر کنین ...یه لحظه..بله میدونم دعاهاتون برای خودتون خیلی خیلی سخت و برای دیگران فوق العاده سریع براورده میشن..این غم عمیق چیه...از کجاست...این سر گشتگی برای چیه!!!.من مزاحمتون نمیشم...فقط قدر خودتون رو بدونین...و برای من دعا کنید...من هیچ وقت تا به حال از این خیابون رد نشده بودم....این اولین بار بود...انرژی شما انچنان من رو جذب کرد که نتونستم  ادامه بدم...واقعا عذر میخوام...قدر خودتون رو بدونین...

 

پ.ن:اینکه در بدترین شرایط روحی هم چین اتفاقی واست بیفته...و یه غریبه تو خیابون تو رو یاد خویشتن خودت بندازه....اصلا عجیب نیست...فقط همه چیز بدتر میشه!

+ نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 9:33 توسط سرگشته |