تبليغاتX
I protest ...so I am

سپاس خدایی را که اول است و پیش از او اولی نبوده و اخر است و پس از او اخری نباشد.خدایی که دیده های بینندگان از دیدنش نا توانند و اندیشه های وصف کنندگان از عهده ی وصفش بر نیایند.به قدرت و توانایی خود افریدگانرا افرید و انانرا به اراده و خواست خویش به وجود اورد بی انکه از روی مثال یا نمونه ای باشد.سپس انها را در راه اراده و خواست خویشتن روان گردانید و در راه محبت و دوستی به خود بر انگیخت.و از رزقی که عطا فرمود هر جانداری را روزی معلومی قرار داده است.پس از ان برای او در زندگی مدتی معلوم تعیین و پایانی مقرر قرار داد.که با روزهای زندگی به سوی ان پایان گام بر میداردو با سالهای روزگارش به ان پایان نزدیک میشود تا چون به پایانش نزدیک شود و حساب عمر و زندگیش را تمام بستاند.او را به انچه خوانده از پاداش سرشار یا کیفر ترسناک خود فرا گیرد.تا کسانیرا که با کردارشان بد کرده و انانرا که با رفتار شایسته نیکویی نموده اند جزا دهد و این جزا با عدالت و درستی از اوست منزه و پاک است نامهای او و نعمتها و بخششهایش پی در پی است.

صحیفه سجادیه

پ.ن:سالی دیگر گذشت..پروردگارا علی رغم اینکه ذره ای لیاقتش رو نداشتم سالی دیگر نعمت حیات رو بر من ارزانی داشتی ..سالی پر از تجربه های تازه و غنی و البته غمها و ناراحتی ها و دوری ها و از دست دادنها و جدایی هایی هم بود که چون تو خواستی شیرین و زیبا بود...

بار الهی شرمنده ام از این که..

ایمانم به بندگانت از ایمانم به تو بیشتر بود

رسوایی پیش بندگانت برایم سخت تر از رسوایی پیش تو بود

صدایم زدی و خود را به نشنیدن زدم

شبها به یاد تو نخوابیدم و روزها با یاد تو از جا برنخواستم

خدای من ابراهیم جمله ای گفت و نجات یافت من هم به امید نجات در این لحظات و روزهای اخر سال همان جمله را تکرار میکنم(اگر پروردگار جهانیان مرا هدایت نکند قطعا از گمراهان خواهم بود)

پ.ن2:برای همگی ارزوی سالی خوش پر از عشق.. سلامتی.. ایمان ..عقیده و مبارزه رو دارم.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 15:14 توسط سرگشته |

۱)شکوفه ها نه اما جوونه ها درومدن این برای شاد و شاکر بودن کافیه!

۲)اگر با رای دادن احساس حماقت کنم با رای ندادن این حس خیلی بیشتر اذیتم میکنه!

۳)از کودکی فکر میکردم میکروب و ویروسی که میگن این شکلیه...هیچ وقت فکر نمیکردم تصوراتم واقعا وجود داشته باشن!

و.. اینکه...a man on top of the mountain didnt fall there!!!

فعلا همین

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 17:34 توسط سرگشته |

نزدیک است اگر امت تو به قران ایمان نیاورند جان عزیزت را از شدت حزن و تاسف برای انها هلاک سازی...!!!!!!!(کهفــ ـ۶)

پیروانتون امسال از سالهای پیش بهترن ...چیپس میخورن تلوزیون نگاه میکنن...و بچه های ۲ ماهه و ۳ ماهه ای رو میبینن  که مردن وغرق خونن( این خون واقعا خونه سس گوجه فرنگی نیست)...البته اللهم عجل لولیک الفرج رو هم میگنا!!.

من با سیاست کاری ندارم فقط میدونم اونا بچه هستند و چیزی از جنگ نمیدونن...زخمی اند و درد میکشن..اما نمیدونم چرا وقتی دوربینو میبینن لبخند میزنن!

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 22:42 توسط سرگشته |

گاهی روح تشنه ی انسان با مطالعات فراوان سیراب نمیشود. چرا که اگاهی انسان به تدریس و تحصیل و مطالعه حاصل نمیشود...(هرچند در قدرت بخشیدن به ان موثر است)...این اگاهی از جهان بینی حاصل میشود..پیامبران هم برای دادن حکمت به بشریت...مبعوث شدند...واین علمی است که در قران به نور تشبیه شده...وگرنه ریاضی و فیزیک و شیمی و....دانش است نه بینش...نه نور!(علم به کثرت تعلیم و تعلم نیست...بلکه نوری است که خدا در قلب انسان قرار میدهد..و همان خوداگاهی است که یک عالم و کسیکه ادعای فضل و دانش دارد ممکن است نداشته باشد و یک بی سواد..یک چوپان...داشته باشد...

پروردگارا به همه ی ما بینش عطا کن!

*درغزه چه خبر است؟

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 23:39 توسط سرگشته |

با اشک هاش دفتر خود را نمور کرد


                                        در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد


ذهنش ز روضه ها ی مجسم عبور کرد


                                   شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد


احساس کرد از همه عالم جدا شده است


                             در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده است


در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت


                                  وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت


وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت


                                  مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت

     


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 21:42 توسط سرگشته

امروز در دانشگاه عکسی از استاد رو روی برد دیدم..دوباره تموم اون خاطرات تازه شد...خاطراتی که هرگز تکرار نخواهند شد..کمتر از 2 ماهه که پدر علم اکولوژی ایران رو از دست دادیم...اگر استاد نبود خیلی قبل تر از اینها باید با گوزن زرد هم خداحافظی میکردیم...اما دکتر از همون ابتدا با قدرت شروع کرد و پیش رفت با تمام مشکلات و سختیها اگرچه به تنهایی...جنگید... تا اینکه در نهایت جونش رو در راه عشقش(اون طور که خودش میگفت)از دست داد....(تو اون روزها ی برفی و سرد وقتی که برای رها کردن چند گوزن زرد به زیستگاه اصلیشون که نزدیکیهای اصفهان بود رفته بودن...متاسفانه ماشین به ته دره سقوط میکنه و...)..سر جلسه ی امتحان وقتی امضا و ارزوی موفقیتش رو دیدم...تا یک ربع فقط داشتم اشک میریختم و فراموش کرده بودم که امتحانی هم هست....در روز بزرگداشت استاد همسر خانم جوادی(رییس سازمان محیط زیست)در حالیکه اشک میریخت گفت همتون شاهدید روزی که پسرم رو از دست دادم در همین سالن قطره ای اشک نریختم..اما امروز در سوگ هرمز اشکهام رو ببینید!!!.....تواضعش بی نظیر بود...خیلی از استادا به سختی جواب سلام ادمو میدن...ولی اون در سلام گفتن همیشه پیش دستی میکرد...هیچ وقت یادم نمیره یک بار چایی رو که مستخدم پیر  داشت برای رییس دانشکده میبرد..گرفت و خودش این کار رو کرد...دکتر اسدی یکی بود و متاسفانه دیگه تکرار نخواهد شد!!!تا به حال از مرگ کسی اینقدر متاسف نشده بودم!!روح بزرگ و نورانیش شاد.

 

این رو هم ببینید..فوق العادست(دقت کنید دختره هم یه دست نداره!!!)
the great human love

 

.....تنها دلیل من که خدا هست و این جهان زیباست و این حیات عزیز و گرانبهاست...لبخند چشم توست!(مشیری)

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 20:23 توسط سرگشته |