تبليغاتX
I protest ...so I am
اولین پیغام قرآن به بشریت خواندن بوده است....اقراءباسم ربک الذی خلق...فکر میکنم این پیغام برای تمامی انسانهای حقیقت جو در سراسر دنیا کافی باشد(بخوان)..خواندن و مطالعه ،به دنبال آگاهی و بینش بودن بزرگترین مسئولیت بشر است.اما نه هر خواندنی بینش و حکمت میاورد..اقرا باسم ربک جستجوی حقیقت باید با نام ربی باشد که خالق است این تنها راز دستیابی به شعور والای انسانی و معرفت و جهان بینی حقیقی است...دوست دارم تا صبح هزاران بار این آیه را بنویسیم...با هر بار نوشتن برایم جالب تر و هیجان انگیز تر میشود...که این آیه تنها خطاب به محمد نیست ..بلکه خطاب به هر انسان معرفت جو و حقیقت طلب در تمام طول دوران است..خطاب به من...خطاب به تو.

اقراءباسم ربک الذی خلق

اقراءباسم ربک الذی خلق

اقراء باسم ربک الذی خلق...

 پ.ن:گاه شباهت غریبی بین خود و شبه جزیره ی عربستان میبینم...که شبه جزیره بود! از سه طرف مشرف به آب بود اما باز از آب محروم بود...مانند تمدنش که از سه طرف به تمدنهای بزرگ ایران روم و یونان مشرف بود اما باز هم از تمدن محروم بود...مثل من که همه جا پر است از تو...اما من احساس میکنم خالی ترم از همیشه.

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 22:50 توسط سرگشته |

امام خمینی :امروز ایران پناهگاه تک تک ستمدیدگان و محرومان جهان است

میرحسین موسوی:تا وقتی که خود فقیر داریم نباید به محرومان دنیا کمک کنیم

---انسانهای بزرگ اندیشه ی وسیع دارند،هرگز منطقه ی فکر نمیکنند افکارشان محدود به یک شهر یا کشور نیست تنها سعادت مردم خودشان را در نظر نمیگیرند،نگاهی عمیق و دغدغه های جهانی دارند.این است که در طول دوران و حتی بعد از مرگشان نیز منشاءاثر و حرکت خواهند بود.

امیدوارم زمام امور در چهار سال آتی در دست انسانی بزرگ با جهانی وسیع قرار گیرد.

پ.ن:جهان هر کس به اندازه ی وسعت فکر اوست.(امام علی)

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 12:8 توسط سرگشته |

الحمدالله و المنه امروز ۳۱ اردیبهشت سال ۸۸ رتبه ی یک کارشناسی ارشد شدم.

+ نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 21:44 توسط سرگشته |

ای خداوند...از تو برای خود و رهگذران قلیل این وبلاگ سالی پر از ایمان به خودت و عاطفه ی به بشریت و سایر مخلوقاتت خواستارم.

پ.ن:این هم برگ سبز نوروزی سرگشته.

+ نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت 10:28 توسط سرگشته |

خوک گردن کلفتی دارد.برای همین نمیتواند سرش را به  راحتی تکان دهد.خوک تنها حیوانی است که قادر به دیدن آسمان نیست ...به خاطر گردن کلفتش .از همین رو نجس است!نه به خاطر ژنتیک نه به خاطر خوردن مدفوع..نه به خاطر...فقط به این دلیل که نمیتواند آسمان را ببیند تا ابدالدهر نجس خواهد ماند...(بی وتن-رضا امیر خانی)

پ.ن:سلام

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 9:7 توسط سرگشته |

نیستم مدتی...فرقی نمیکند اما...میایم...اگر مجالی باشد!

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 9:53 توسط سرگشته |

۱)قربانگاه واقعی اینجاست حالا  شما دو میلیون نفر هی سنگ بزنید به این دیوار هی سنگ بزنید...

۲)سمبل دمکراسی هم که در گام نخست یک اسراییلی زاده ی صهیونیست رو مشاور و مسئول دفتر خودش کرده...بلاخره باید به نحوی سرما یه گذاریهای کلان تبلیغاتی را جبران کرد.

پ.ن:خداوندا ..با چه وسیله ای رو به سوی تو آورم آیا به قوه ی بینایی یا شنوایی؟یا به وسیله ی زبان معذرت خواهم ..یا به دست و پا خدمتی توانم!آیا این قوا و اعضا که مراست همه نعمتهای تو نیست؟و به همه ی آنها معصیت تو نکردم؟!  (فرازی از دعای عرفه)

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 13:1 توسط سرگشته |

" نه!

  کاری به کار عشق ندارم!

    من هیچ چیز و هیچ کسی را

         دیگر در این زمانه دوست ندارم ..

انگار این روزها چشم ندارد

    من و تو را

          یک روز خوشحال و بی ملال ببیند ..

زیرا هرچیز و هرکسی را  که دوست تر بداری

      حتی اگر که یک نخ سیگار یا زهر مار باشد

                                                 از تو دریغ می کنند .....

پس من با همه ی وجود خودم را زدم به مردن

     تا روزگار دیگر

        کاری به کار من نداشته باشد ... "

*قیصر

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 14:8 توسط سرگشته |

۱)متابولیک را دیدم...حدودا یک ساعت...۲۱ اپیزود از ۲۱ داستان مختلف...جز نمایشهای تجربی بود که یافتن یک خط روایی و داستانی منسجم در آن چه برای مخاطب خاص و چه عام بسیار سخت و یا غیر ممکن بود.چون صدای بازیگران از قبل ضبط و در هنگام اجراء پخش میشد توانایی چندانی در ازتباط با مخاطب نداشت.اما موزیک و نور متفاوتی داشت که توجهم را جلب کرد.تنها نکته ی مثبتش همین بود . دیگر هیچ...در آخر وقتی از یکی از بازیگران هدف کارگردان(آتیلا پسیانی) را پرسیدم .و اینکه قرار بود چه مفهومی القاء شود گفت(به خدا خودمم نمیدونم!!!)اما همه ی مردم قیافه ی فیلسوفانه و خردمندانه ای به خود گرفته بودند و وانمود میکردند که (عجب کار فوقالعاده ای بود...قرار نبود اصلا مفهومی القا بشه که...اصلا قرار بود هیچی نفهمیم بلی..فقط قرار بود از هر اپیزود یه حس بگیری همین)یاد لباس پادشاه افتادم!!

 بی ربط:رنگین کمون  برگهای افرا تو پاییز بی نظیره.

پ.ن:به شانه ام زدی

تا تنهاییم را تکانده باشی

به چه دل خوش کرده ای

تکاندن برف از شانه ی آدم برفی!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 20:41 توسط سرگشته |

امروز خیلی زیبا بود ...بلاخره اولین بارون پاییزی بارید درست وقتی که در خیابانن ولیعصر بودم و شجریان رسیده بود به (مرد را دردی اگر باشد خوش است...درد بی دردی علاجش آتش است) که اولین قطره ی بارون چکید رو صورتم...کلی ذوق کردم اگه میشد دوست داشتم کل مسیرو تا دانشگاه بدوم ...و بلند بلند اواز بخونم...(که خوب نمیشد)!هوا بی نهایت لطیف و زیبا بود اینجا کمتر پیش میاد که بتونی این همه لطافت و زیبایی رو ببینی ...هوا معمولا گرفته و غبار آلود و سنگینه...ولی امروز بی نظیر بود...هوای لطیف...نم نم بارون ....رقص برگهای پاییزی...انگار خدا همه ی زیباییهای طبیعتشو یه جا رو کرده بود تا به این مردم خسته ..و.گرفته...یک لبخند هدیه کنه....اما هیچ کس لبخند نمیزد همه صورتهاشون رو جمع کرده بودن و با عجله راه میرفتند...از اینکه خیس بشن میترسیدن و از اینکه یه وقت دیر برسن..به کجا...نمیدونم...نمیدونن شاید!!ما آدما گاهی اصلا به مقصد فکر نمیکنیم ..فقط به رفتن فکر میکنیم..اینقدر غرق در رفتن میشیم.که همدیگر روهم فراموش میکنیم...گاهی وقتا دلم واسه خودمون میسوزه...آخه یه لبخند رو هم از هم دریغ میکنیم...

پ.ن:

فرصتی نمانده است

بیا تا همدیگر را بغل کنیم

فردا یا من تو را میکشم

یا تو چاقو را در آب خواهی شست

همین چند سطر

دنیا به همین چند سطر رسیده است

اصلا این انسان به دنیا نیاید  بهتر است
کوچک بماند بهتر است
این فیلم را به عقب برگردان
آنقدر که پالتوی پوست پشت ویترین پلنگی شود  که میدود در دشتهای دور
به عقب برگرد
بگذار خدا دوباره دستهایش را بشوید
در آینه بنگرد
شاید تصمیم دیگری گرفت...

گروس عبدالملکیان

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 23:28 توسط سرگشته |

این روزها مشغول خواندن نظریه ی زایشی- گشتاری هستم.این نظریه که توسط چامسکی بیان شده انقلابی عظیم در زبان شناسی به پا کرد.پروفسور نوآم چامسکی فیلسوف انارشیست...زبان شناس...نظریه پرداز و فعال سیاسی امریکایی است.او به طرز شگفت انگیزی تقریبا در هر زمینه ای دستی بر اتش دارد.و میتوان او را یکی از 10 متفکرین برتر دنیا در هر حوزه ای خواند.در ستایش و شگفت انگیز بودن او همان بس که به جای متفکر ...دانشمند ..فیلسوف یا هر عنوان علمی دیگر به او جانور علمی میگویند!نظریه ی گشتاوری که تلفیق زبان و ریاضی است...ریشه ی مشترکی را برای تمامی زبانها قائل است .و چون قوانین ریاضی در آن اعمال شده استثنا ندارد این دستور در تمامی زبانهای دنیا (حتی بابانکی سرخ پوستی)اعمال شده!چامسکی معتقد است اصول و خصوصیات زبان در انسان کاملا ذاتی و برنامه ریزی شده است و محیط پیرامون تنها محرکی برای بالفعل کردن این دانش ذاتیست!یعنی کودک مجموعه ی محدودی از اطلاعات زبانی را از محیط پیرامون میگیرد و ترکیبات جدیدی میسازد.این در حالیست که نظری پردازان پیشین به اکتسابی بودن زبان اعتقاد داشتند!به ذاتی بودن زبان در قران هم تاکید شده به ایه ی (خلق الانسان علمه البیان)توجه کنید حتی یک (واو)هم بین دو جمله نیست گویی خلقت انسان همراه با دانش گفتار بوده نه جدا از هم...به این معنی که خداوند ابتدا انسان را نیافریده که بعد بیان را به او بیاموزد که این هر دو در کنار هم..با هم و به موازات یکدیگر رخ داده!!و چامسکی این متفکر عجیب یهودی متوجه این مطلب شده!اگرچه چامسکی خود یک آمریکایی است اما از او به عنوان یکی از بزرگترین منتقدین سیاست های امریکایی یاد میشود.چامسکی در باب هولوکاست نقد های بسیاری نوشته و با تمامی روسای جمهور امریکا مخالفت کرده.شاید همین موضوع دلیل محروم ماندن مرموز او از جایزه ی نوبل بوده!

*اینجا همه نگران متوقف کردن تروریست هستند.خوب!یک راه ساده وجود دارد.از شرکت کردن در آن بپرهیزید!(چامسکی)

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 12:12 توسط سرگشته |

جا مانده است

چیزی جایی

که هیچ گاه دیگر

هیچ چیز

جایش را پر نخواهد کرد

نه موهای سیاه

و نه...دندانهای سپید

حسین پناهی

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 11:44 توسط سرگشته |

این یک قانون جبری است انقلاب همیشه فرزندان راستین و صدیق خود را میخورد و دست بزرگترین دشمنان خود میافتد انقلاب  ایران هم از این قاعده مستثنا نبوده!شاید دلیل بی مهری و کم اهمیتی به جنگ هشت ساله ی ایران توسط مردمش همین است..که جنگ را زاییده یا ادامه ی همین انقلابی میدانند که نوسط دشمنانش اداره میشود...هر سال که میگذرد بحث شهید و شهادت مندرس تر و بی اهمیت تر میشود...اینکه در یک لحظه ی حساس تاریخ که سرنوشت ملتی تعیین میشود...عده ای متعهد به حق و عدالت و ازادگی خود را قربانی میکنند و مرگ با عزت را به زندگی با ذلت ترجیح میدهند این روزها دیگر برای کسی رنگی ندارد!خون شهید دست اویز عده ای فرو مایه است و چشم مردم هم متاسفانه  به دهان چند به اصطلاح روشنفکر خود فروخته!...دوستی میگفت در یکی از دانشگاههای روسیه بودم...یکی از سربازان بازمانده از  جنگ جهانی دوم  در حال سخنرانی بود صدها نفر در سالن اجتماعات سراپا گوش بودند...بعد از اتمام سخنرانی عده ی زیادی از دانشجویان برای او گل بردند او را بوسیدند حتی از او امضا و دست نوشت گرفتند طوری با او رفتار میکردند که گویی پیامبر قوشان است!...نزدیک تر رفتم  و از او پرسیدم چه مدت برای کشورش در جبهه ها  جنگیده در حالیکه سرش را  بالا گرفته بود  با افتخار گفت :یک روز!سال پیش همین روزها بود مردی که یک دست و یک پا و یک چشمش را برای راحتی و اسایش هموطنانش هبه کرده بود ...در سالن اجتماعات دانشکده ما بود ..افراد حاضر به زحمت به ۳۰ نفر میرسیدند که شاید بیشترشان همان پرسنل دانشگاه بودند که به اجبار حاضر بودند...او گویی آشنا بود با این بی مهری قدیمی...هرگز اشکهای روشن و غم عمیق و تنهایی تلخ آن صورت مهربان را فراموش نمیکنم!                            

  خداحافظ ای هم نشین همیشه                                                                             

خداحافظ ای داغ بر دل نشسته                                    

تو تنها نمیمانی ای مانده بی من                                                           

تو را میسپارم به دلها ی خسته                                     

 

+ نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 22:3 توسط سرگشته |

پرهایم را کندند تا سبکبال شوم!
+ نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 17:11 توسط سرگشته

کی گفته که اینها  از اینها مهمترند...و چند تا از اینها باید کشته شوند تا یکی از اینها..بخنده و خوشحال باشه...اونوقت اگر هم سهوا..اشتباها..ناچارا...چند تا بمب هم رو سر اینها افتاد..اهمیتی نداره..مهم اینه که اینها خوشحالند..شادند..سیرند...

تکمله:کشته شدن دهها غیر نظامی و کودک در حمله ی هوایی نیروهایی امریکایی در روستایی در هرات.

پ.ن:چیزهایی هست که نمیدانم...میدانم سبزه ای را بکنم خواهم مرد..خواهم مرد.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 11:41 توسط سرگشته |